من اگر برخیزم...تو اگر برخیزی...همه بر می خیزند...
هم زدن روزها ماه ها و سال هاي گذشته هر چه قدر هم كه كار مذمومي باشد براي من لازم و ضروريست من چيزي را جايي از اين گذشته جا گذاشته ام چيزي مهم و حياتي تكه اي از خودم و شايد تكه اي از تو و احتمالا تكه هايي از تمام باهم بودنمان را...

جلو مي روم روزها ميگذرانم دور ميشوم اما هميشه ايمان دارم كه بهاري از ميان تمام بهار هاي وجودم اينجا وسط مشتي خط خطي از روزهاي نه چندان دور جنگ جا مانده و براي هميشه خواهد ماند

پ.ن:ابهام...نيستي و...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16:5  توسط بهاره | 
بعد از دو سال ازبالاوپايين كردن حرف هاي گفته و نگفته 

بعد از همه ي اتفاق ها و حرف ها و سكوت ها  

و بعد از قهر و آشتي هاي متناوبم با قلم 

ميخواهم كم كم حرف هاي نگفته ام رو به خورد كاغذ بدهم 

منتظر بمون

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:53  توسط بهاره | 
تقريبا 2 سال از زماني كه هنوز حرف هايي براي گفتن و قلمي براي نوشتنشان داشتم مي گذرد نه اين كه ديگر اين روزها آبستن بد و خوب روزگار نباشند نه كه من ديگر حرفي براي گفتن نداشته باشم نه...چيزي كه هست اين كه انگار در دست و پاي اين سال ها بزرگتر شدم و ياد گرفتم كه ديگر كمتر بايد گفت و نوشت ياد گرفتم كه ترس هاي اشك هاي لبخند هايم حتي تكرارگونه هاي روزهايم بايد براي خودم بماند ياد گرفتم به هر طريق هيچ راهي به جز زندگي و زندگاني نيست بهار دانشجو بهار معلم  و همه ي بهار هايي كه اين  روز ها به جايشان ايفاي نقش مي كنم ديگر ياد گرفته كه جنونش را براي خودش نگه دارد رقص نت هايش براي خودش بماند و دلنوشته هايش براي ته كمد ديوارش ياد گرفته كه از گفتن و نوشتن آبي گرم نمي شود بايد راه افتاد بايد رفت بايد جنگيد و پيروز شد حتي اگر در نهايت پيروزي حس كني كه هيچ چيزي به دست نياوردي شايد بالاي هيچ كدام از اين قله هايي كه بين اين هفته ها با چنگ و دندان از آن ها بالا مي روم واقعا هيچ چيزي نباشد اما من مي روم خواهم رفت براي اين كه اين بازه زماني 70 - 80 ساله همه ي چيزيست كه به واقع به من تعلق دارد سهم من است و من هر چه قدر هم كه احمق باشم اجازه نخواهم داد كه درد هايم بالا پايين هاي بهار گونه ام گذشته ي نه چندان رويايي ام از بهار چيزي بسازند كه زمستان در آن يخ بزند... 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 18:31  توسط بهاره | 
صيح ها در ديرترين حالت بايد تا 6:15 از خونه بزنم بيرون هوا كم كم پاييزي شده و من هر روز 10 دقيقه وقت صرف ميكنم كه بين همه ي رنگي رنگي هاي مانتوگونه ام يكي را كه كمتر به چشم حراست دانشگاه بيايد را ميپوشم.از 1 ساعت و نيم راه بين خونه و دانشگاه كه بگذريم صبح هاي پاييزي دانشگاه بهترين قسمت روزاي منند معمولا بين دانشكده حقوق و مديريت قدم مي زنم.موسيقي متن اين بخش معمولا pink floyd مي خواند روزهايم شلوغ اند دلم براي شهر كتاب مركزي تنگ مي شود دور و بر خانه هم خبري از كافه هاي كوچك و خودماني نيست كه گاهي يشود نشست و نفسي كشيد و قهوه اي خورد شايد...دلم گاهي ميسوزد دانشگاه و دانشجو از مفاهيم ذهني اي كه مي شناختم خيلي دور بودند خيلي نه خبري از بحث هاي دورهمي هست و نه خبري از حلقه هاي مطالعه يا هر چيز ديگري...هر چه هست خستگيست و ركود...اول ترم پيش كه تازه شروع كرده بودم مي رفتم تا تغيير بدهم تا پويا باشم تا... ترس ها در زندگي متفاوت اند و مال من هميشه بي شك فراموش شدن بوده و چه ساده در همين لحظه من يخ زده ام...فراموش شده ام...
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 12:52  توسط بهاره | 
هميشه اواخر شهريور كه ميشه خودم هم نمي دونم چه حاليم؟ هيچان و ترس و ذوق همه با هم قاطي ميشن اتاق بيرون ريختن و كتاب دفتر خريدن هميشه از مهمترين خوش حالي هاي منه اين موقع ها كه ميشه سعي مي كنم همه ي حساسيتم به محيط اطراف رو بذارم كنار و از داشتن 15 واحد اختصاصي كه واقعا بهم حس دانشجوي حقوق بودن ميده لذت ببرم مانتو هاي رنگي رنگيم رو كه بدون توجه به حراست دانشگاه مرتب چيده شدن رو نگاه مي كنم و از اين كه از چه روز ديگه روزام همه تا شب پر ميشن كيلو كيلو قند تو دلم آب ميشه!! پاييز هميشه براي من حال خوب داشته و داره مهم نيست چه قدر همه چي مي تونه به هم بپيچه مهم نيست جاي خالي يه سري آدما اذيتم ميكنه مهم نيست كه خانواده ي كوچيك ما چند روزه كه ديگه خيلي شبيه خانواده نيست من دلم مي خواد با تمام وجودم اين اتفاقاي نه چندان خوب رو بكويم به ديوار و به خودم و به روز هاي پرمشغله پيش رو كلي لبخند بزنم...:) پ.ن:حرف نگفته بسيار هست...ولي سزا نيست حال خوب رو به خاطرش خراب كنم باشد براي بعد پ.ن:خوش حالم كه هنوز چند نفر هستن كه دلشون مثل من واسه اين حرف هاي بي سر و تهم تنگ ميشه خيلي خوش حالم!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۳ساعت 12:28  توسط بهاره | 
اين جا جوري خاليست كه انگار هيچ وقت هيچ نبوده انگار اين نوشته هاي من نيست و اونا حرفاي شما نه هر از گاهي سري مي زنم كه خراب كنم بفروشم بروم از اين هميشه خالي باز هم دلم ياري نمي كند...تاريخچه ي خستگي هايم را خط بزنم ياري نمي كند....!!!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 21:26  توسط بهاره | 
گاهي وقتا درست همون لحظه اي كه فكر مي كني داري مي افتي انگار يه دست از آسمون دراز ميشه و بغلت مي كنه...درست همون لحظه اي كه چشمات رو بستي و منتظري صداي سقوطت گوشات رو كر كنه...

براي همه ي اون لحظه ها ممنونم...براي همه ي لحظه هايي كه با دستاي گرمت بغلم كرده بودي و من انگار نميديدم همون جا تو بغل تو دست و پا مي زدم كه من رو رها كني ولي نكردي محكم پيش خودت منونمنگهم داشتي

ممنونم بابت اين كه هيچ وقت منو از خودت نروندي حتي وقتي كه خودمم مي دونستم كه حق با من نيست

ممنونم براي همه اتفاقاي خوبممنونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۳ساعت 21:52  توسط بهاره | 
می گویند این جا خانه تکانی ست

اما چیزی که این جا در چهار دیواری کوچک من در حال وقوع ست بیشتر به خاطره تکانی می ماند

دستی میکشم به سازی که انگار قرن هاست که دیگر دستی نبوده تا مضرابی را بگیرد و صفحه ی نتی نبوده تا آهنگی باشد و من نبودم حتی که بنشینم به کناری و تماشا کنم رقص دست و نت و مضراب را 

نگاه می کنم کتایخانه ی آن گوشه را که انگار با کتاب هایش گوشه ای از خودم را در خودش مخفی کرده و گوشه ی بزرگتری از خاطراتم را...خودم را مجبور می کنم که دانه دانه بیرون بکشم کتاب هایی را که در گوشه ی هر کدام چیزی از من کاشته شده است خطی شعری جملی ای اسمی شاید(تا امروز هیچ وقت قدرت یک کلمه در زنده کردن یک دنیا را نمی دانستم)

روزنامه های خوانده و نخوانده ام را جمع می کنم و گوشه ی تاریکی می گذارم لای آن صفحات بشریت به خاک افتاده و انسانیت را سربریده اند...فعلا طاقتش را ندارم باشد برای بعد

سی دی هایم را...!!!!

سی دی هایم را نمی دانم چه کنم دور بیندازم که دیگر نشنوم صدا ی شاملو را که حافظ می خواند مولانا نیما و ابراهیم در آتش خودش را هم

یا نامجو را که کلمه کلمه ی حرف هایش مرا می برد آن دورها بین حلقه ای از اتفاقات رنگی خاک گرفته ی گذشته

بله...چنین است من این جا درست همین جا در همین اتاق مربع مانند به زحمت ۱۰ متری تاریخچه ی یک زندگی را دارم...تاریخچه ی زندگی دختری از جنس بهار که با تمام اخم هایش لجبازی هایش درد هایش و لبخند های گاه و بی گاهش هر چند این روزها کمی خسته است اما هست هنوز هست و می رود که روزهای سال نو را بهتر از قبل نقاشی کند....

پ.ن:برای صدف تنها همراه باقی مانده ی مجازی ام امیدوارم که دوستش داشته باشی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 18:57  توسط بهاره | 
مچاله شدم میان همه ی نفس های سنگینم

گیج می زنم بین همه ی خطوطی که با دروغ پرشان کرده ام

این جا یک نفر دارد جان می دهد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت 19:1  توسط بهاره | 
تنهایی

برای من واژه ی دور و غریبی نیست

ما دست در دست هم به دنیا آمدیم

باهم نفس کشیده ایم

بزرگ شده ایم و زندگی کرده ایم

ولی حالا اگر داری میایی که جایش را بگیری

و بعد فقط رد پایت را برایم به یادگار بگذاری

برو...

من و او بیشتر از این حرفا رفیقیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:54  توسط بهاره | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
spotlight
تاتر شهر
کافه تاتر
چلچراغ
نیما یوشیج
فروغ فرخزاد
احمد شاملو
محک
دکترشریعتی
مسعودبهنود
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
اردیبهشت ۱۳۹۳
فروردین ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
آرشيو
پیوندها
سال بلوا
به آنان كه زنده اند
من دراوردي هاي يك...
تخليه گاه
پرواز در اوج بي كران
من هنوز برآنم
شرح حال حادثه اي به نام تو
مترسك
ابهام...؟!
يه آدم
قارنوشت هاي اين جوجه كلاغ
از خاك كمتريم
كلاغ پير
بانوی اردیـ بهشـــت
شبنامه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM