من اگر برخیزم...تو اگر برخیزی...همه بر می خیزند...
هميشه اواخر شهريور كه ميشه خودم هم نمي دونم چه حاليم؟ هيچان و ترس و ذوق همه با هم قاطي ميشن اتاق بيرون ريختن و كتاب دفتر خريدن هميشه از مهمترين خوش حالي هاي منه اين موقع ها كه ميشه سعي مي كنم همه ي حساسيتم به محيط اطراف رو بذارم كنار و از داشتن 15 واحد اختصاصي كه واقعا بهم حس دانشجوي حقوق بودن ميده لذت ببرم مانتو هاي رنگي رنگيم رو كه بدون توجه به حراست دانشگاه مرتب چيده شدن رو نگاه مي كنم و از اين كه از چه روز ديگه روزام همه تا شب پر ميشن كيلو كيلو قند تو دلم آب ميشه!! پاييز هميشه براي من حال خوب داشته و داره مهم نيست چه قدر همه چي مي تونه به هم بپيچه مهم نيست جاي خالي يه سري آدما اذيتم ميكنه مهم نيست كه خانواده ي كوچيك ما چند روزه كه ديگه خيلي شبيه خانواده نيست من دلم مي خواد با تمام وجودم اين اتفاقاي نه چندان خوب رو بكويم به ديوار و به خودم و به روز هاي پرمشغله پيش رو كلي لبخند بزنم...:) پ.ن:حرف نگفته بسيار هست...ولي سزا نيست حال خوب رو به خاطرش خراب كنم باشد براي بعد پ.ن:خوش حالم كه هنوز چند نفر هستن كه دلشون مثل من واسه اين حرف هاي بي سر و تهم تنگ ميشه خيلي خوش حالم!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 12:28  توسط بهاره | 
اين جا جوري خاليست كه انگار هيچ وقت هيچ نبوده انگار اين نوشته هاي من نيست و اونا حرفاي شما نه هر از گاهي سري مي زنم كه خراب كنم بفروشم بروم از اين هميشه خالي باز هم دلم ياري نمي كند...تاريخچه ي خستگي هايم را خط بزنم ياري نمي كند....!!!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393ساعت 21:26  توسط بهاره | 
گاهي وقتا درست همون لحظه اي كه فكر مي كني داري مي افتي انگار يه دست از آسمون دراز ميشه و بغلت مي كنه...درست همون لحظه اي كه چشمات رو بستي و منتظري صداي سقوطت گوشات رو كر كنه...

براي همه ي اون لحظه ها ممنونم...براي همه ي لحظه هايي كه با دستاي گرمت بغلم كرده بودي و من انگار نميديدم همون جا تو بغل تو دست و پا مي زدم كه من رو رها كني ولي نكردي محكم پيش خودت منونمنگهم داشتي

ممنونم بابت اين كه هيچ وقت منو از خودت نروندي حتي وقتي كه خودمم مي دونستم كه حق با من نيست

ممنونم براي همه اتفاقاي خوبممنونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 21:52  توسط بهاره | 
می گویند این جا خانه تکانی ست

اما چیزی که این جا در چهار دیواری کوچک من در حال وقوع ست بیشتر به خاطره تکانی می ماند

دستی میکشم به سازی که انگار قرن هاست که دیگر دستی نبوده تا مضرابی را بگیرد و صفحه ی نتی نبوده تا آهنگی باشد و من نبودم حتی که بنشینم به کناری و تماشا کنم رقص دست و نت و مضراب را 

نگاه می کنم کتایخانه ی آن گوشه را که انگار با کتاب هایش گوشه ای از خودم را در خودش مخفی کرده و گوشه ی بزرگتری از خاطراتم را...خودم را مجبور می کنم که دانه دانه بیرون بکشم کتاب هایی را که در گوشه ی هر کدام چیزی از من کاشته شده است خطی شعری جملی ای اسمی شاید(تا امروز هیچ وقت قدرت یک کلمه در زنده کردن یک دنیا را نمی دانستم)

روزنامه های خوانده و نخوانده ام را جمع می کنم و گوشه ی تاریکی می گذارم لای آن صفحات بشریت به خاک افتاده و انسانیت را سربریده اند...فعلا طاقتش را ندارم باشد برای بعد

سی دی هایم را...!!!!

سی دی هایم را نمی دانم چه کنم دور بیندازم که دیگر نشنوم صدا ی شاملو را که حافظ می خواند مولانا نیما و ابراهیم در آتش خودش را هم

یا نامجو را که کلمه کلمه ی حرف هایش مرا می برد آن دورها بین حلقه ای از اتفاقات رنگی خاک گرفته ی گذشته

بله...چنین است من این جا درست همین جا در همین اتاق مربع مانند به زحمت ۱۰ متری تاریخچه ی یک زندگی را دارم...تاریخچه ی زندگی دختری از جنس بهار که با تمام اخم هایش لجبازی هایش درد هایش و لبخند های گاه و بی گاهش هر چند این روزها کمی خسته است اما هست هنوز هست و می رود که روزهای سال نو را بهتر از قبل نقاشی کند....

پ.ن:برای صدف تنها همراه باقی مانده ی مجازی ام امیدوارم که دوستش داشته باشی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 18:57  توسط بهاره | 
مچاله شدم میان همه ی نفس های سنگینم

گیج می زنم بین همه ی خطوطی که با دروغ پرشان کرده ام

این جا یک نفر دارد جان می دهد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 19:1  توسط بهاره | 
تنهایی

برای من واژه ی دور و غریبی نیست

ما دست در دست هم به دنیا آمدیم

باهم نفس کشیده ایم

بزرگ شده ایم و زندگی کرده ایم

ولی حالا اگر داری میایی که جایش را بگیری

و بعد فقط رد پایت را برایم به یادگار بگذاری

برو...

من و او بیشتر از این حرفا رفیقیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 13:54  توسط بهاره | 
فردا اولین روزیه که رسما عنوان دانشجو رو یدک می کشم موفق شدم...خیلی اذیت شدم زمین خوردم گریه کردم به در و دیوار مشت زدم خورد شدم ولی حالا بالاخره بابا سرش رو با افتخار بالا می گیره وقتی راجع به من حرف می زنه چی می تونه حس بهتری از این به من بده؟ این که بعد از همه ی اون روزا روزایی که فکر می کردم همیشه قراره ادامه داشته باشن الان من دوباره به همون گوله ی انرژی شدم که بودم هنوزم می تونم آرزو هام رو لای ابرا قایم کنم هنوز می تونم از درخت بالا برم و وسط خیابون آب نبات چوبی لیس بزنم من خیلی چیزا رو شکست دادم از پس خیلی چیزا براومدم و این دروغه اگه بگم بابتش از خودم راضی نیستم...راضیم از این بهار کله شق یه دنده غرغرو ولی آماده به جنگ راضیم خیلی راضیم!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 22:10  توسط بهاره | 

نمی تونم

دیگه نمی تونم

بنویسم

به چیزی گم کردم

که انگار حالا حالا ها

قرار نبست

پیدا بشه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 18:59  توسط بهاره | 
باید خستگی هایم را کنار بزنم

هنوز کارهای زیادی برای انجام دادن هست

قدم های زیادی برای برداشتن

و راه های زیادی برای طی کردن

من خسته ام

بیشتر از اون چه فکرش را می کردم

ولی نمیدونم چرا؟؟؟؟؟

 

پ.ن:نمی دونم بر سر بهار پرانرژی دوران مدرسه چی اومده من این دختر توی آینه رو یه ذره هم نمی شناسم

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1392ساعت 20:49  توسط بهاره | 
سرم را به دیوار تنهایی هایم فشار می دهم

نبودن هایت نداشتن هایم را ردیف می کنم

چه قدر حجم این اتاق سیاه است

قلبم تیر می کشد

سنگین می شود

چشم هایم داغ میشوند

هنوز هم تنهایی هایم درد می کنند

هنوز هم انگشت هایم از خون همه ی اشتباهات این سال ها قرمز است

هنوز هم زخم های دیروزم تازه اند خیس اند

همه ی ترک هایم هم آشناست حتی

من خالی ام

از همه ی امیدها و آرزو هایی که این جا و آنجا کاشته بودم

همیشه می خواستم زنده گی کنم نه این که نفس بکشم

نفس هایی که حالا کشیدنش هم سخت است

بی نهایت سخت

 

پ.ن:کل ننوشته بی نهایت بی معنی و نامنظمه فقط انفجار یه حس بر بنده ببخشایید

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 21:41  توسط بهاره | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من همونم که هی گم می شم و دوباره پیدا می شم.همونم که بعضی اوفات تو این دنیای شلوغ تنها میشه...من همونم که بین شما ها هستم و نیستم....همون که درونش طوفانی و آرومه...و می خواد زندگی کنه با تمام وجود... این جا حرفای نگفته ام رو می زنم... اونايي كه تو گلوم گير كرده و داره اذيتم مي كنه.... واسه تو كه گوش شنوا داري.....

پیوندهای روزانه
spotlight
تاتر شهر
کافه تاتر
چلچراغ
نیما یوشیج
فروغ فرخزاد
احمد شاملو
محک
دکترشریعتی
مسعودبهنود
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
اردیبهشت 1392
دی 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
پیوندها
سال بلوا
به آنان كه زنده اند
من دراوردي هاي يك...
تخليه گاه
پرواز در اوج بي كران
من هنوز برآنم
شرح حال حادثه اي به نام تو
مترسك
ابهام...؟!
يه آدم
قارنوشت هاي اين جوجه كلاغ
از خاك كمتريم
كلاغ پير
بانوی اردیـ بهشـــت
شبنامه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM