X
تبلیغات
از خاموشی تا فریاد
من اگر برخیزم...تو اگر برخیزی...همه بر می خیزند...
گاهي وقتا درست همون لحظه اي كه فكر مي كني داري مي افتي انگار يه دست از آسمون دراز ميشه و بغلت مي كنه...درست همون لحظه اي كه چشمات رو بستي و منتظري صداي سقوطت گوشات رو كر كنه...

براي همه ي اون لحظه ها ممنونم...براي همه ي لحظه هايي كه با دستاي گرمت بغلم كرده بودي و من انگار نميديدم همون جا تو بغل تو دست و پا مي زدم كه من رو رها كني ولي نكردي محكم پيش خودت منونمنگهم داشتي

ممنونم بابت اين كه هيچ وقت منو از خودت نروندي حتي وقتي كه خودمم مي دونستم كه حق با من نيست

ممنونم براي همه اتفاقاي خوبممنونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 21:52  توسط بهاره | 
می گویند این جا خانه تکانی ست

اما چیزی که این جا در چهار دیواری کوچک من در حال وقوع ست بیشتر به خاطره تکانی می ماند

دستی میکشم به سازی که انگار قرن هاست که دیگر دستی نبوده تا مضرابی را بگیرد و صفحه ی نتی نبوده تا آهنگی باشد و من نبودم حتی که بنشینم به کناری و تماشا کنم رقص دست و نت و مضراب را 

نگاه می کنم کتایخانه ی آن گوشه را که انگار با کتاب هایش گوشه ای از خودم را در خودش مخفی کرده و گوشه ی بزرگتری از خاطراتم را...خودم را مجبور می کنم که دانه دانه بیرون بکشم کتاب هایی را که در گوشه ی هر کدام چیزی از من کاشته شده است خطی شعری جملی ای اسمی شاید(تا امروز هیچ وقت قدرت یک کلمه در زنده کردن یک دنیا را نمی دانستم)

روزنامه های خوانده و نخوانده ام را جمع می کنم و گوشه ی تاریکی می گذارم لای آن صفحات بشریت به خاک افتاده و انسانیت را سربریده اند...فعلا طاقتش را ندارم باشد برای بعد

سی دی هایم را...!!!!

سی دی هایم را نمی دانم چه کنم دور بیندازم که دیگر نشنوم صدا ی شاملو را که حافظ می خواند مولانا نیما و ابراهیم در آتش خودش را هم

یا نامجو را که کلمه کلمه ی حرف هایش مرا می برد آن دورها بین حلقه ای از اتفاقات رنگی خاک گرفته ی گذشته

بله...چنین است من این جا درست همین جا در همین اتاق مربع مانند به زحمت ۱۰ متری تاریخچه ی یک زندگی را دارم...تاریخچه ی زندگی دختری از جنس بهار که با تمام اخم هایش لجبازی هایش درد هایش و لبخند های گاه و بی گاهش هر چند این روزها کمی خسته است اما هست هنوز هست و می رود که روزهای سال نو را بهتر از قبل نقاشی کند....

پ.ن:برای صدف تنها همراه باقی مانده ی مجازی ام امیدوارم که دوستش داشته باشی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 18:57  توسط بهاره | 
مچاله شدم میان همه ی نفس های سنگینم

گیج می زنم بین همه ی خطوطی که با دروغ پرشان کرده ام

این جا یک نفر دارد جان می دهد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 19:1  توسط بهاره | 
تنهایی

برای من واژه ی دور و غریبی نیست

ما دست در دست هم به دنیا آمدیم

باهم نفس کشیده ایم

بزرگ شده ایم و زندگی کرده ایم

ولی حالا اگر داری میایی که جایش را بگیری

و بعد فقط رد پایت را برایم به یادگار بگذاری

برو...

من و او بیشتر از این حرفا رفیقیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 13:54  توسط بهاره | 
فردا اولین روزیه که رسما عنوان دانشجو رو یدک می کشم موفق شدم...خیلی اذیت شدم زمین خوردم گریه کردم به در و دیوار مشت زدم خورد شدم ولی حالا بالاخره بابا سرش رو با افتخار بالا می گیره وقتی راجع به من حرف می زنه چی می تونه حس بهتری از این به من بده؟ این که بعد از همه ی اون روزا روزایی که فکر می کردم همیشه قراره ادامه داشته باشن الان من دوباره به همون گوله ی انرژی شدم که بودم هنوزم می تونم آرزو هام رو لای ابرا قایم کنم هنوز می تونم از درخت بالا برم و وسط خیابون آب نبات چوبی لیس بزنم من خیلی چیزا رو شکست دادم از پس خیلی چیزا براومدم و این دروغه اگه بگم بابتش از خودم راضی نیستم...راضیم از این بهار کله شق یه دنده غرغرو ولی آماده به جنگ راضیم خیلی راضیم!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 22:10  توسط بهاره | 

نمی تونم

دیگه نمی تونم

بنویسم

به چیزی گم کردم

که انگار حالا حالا ها

قرار نبست

پیدا بشه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 18:59  توسط بهاره | 
باید خستگی هایم را کنار بزنم

هنوز کارهای زیادی برای انجام دادن هست

قدم های زیادی برای برداشتن

و راه های زیادی برای طی کردن

من خسته ام

بیشتر از اون چه فکرش را می کردم

ولی نمیدونم چرا؟؟؟؟؟

 

پ.ن:نمی دونم بر سر بهار پرانرژی دوران مدرسه چی اومده من این دختر توی آینه رو یه ذره هم نمی شناسم

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1392ساعت 20:49  توسط بهاره | 
سرم را به دیوار تنهایی هایم فشار می دهم

نبودن هایت نداشتن هایم را ردیف می کنم

چه قدر حجم این اتاق سیاه است

قلبم تیر می کشد

سنگین می شود

چشم هایم داغ میشوند

هنوز هم تنهایی هایم درد می کنند

هنوز هم انگشت هایم از خون همه ی اشتباهات این سال ها قرمز است

هنوز هم زخم های دیروزم تازه اند خیس اند

همه ی ترک هایم هم آشناست حتی

من خالی ام

از همه ی امیدها و آرزو هایی که این جا و آنجا کاشته بودم

همیشه می خواستم زنده گی کنم نه این که نفس بکشم

نفس هایی که حالا کشیدنش هم سخت است

بی نهایت سخت

 

پ.ن:کل ننوشته بی نهایت بی معنی و نامنظمه فقط انفجار یه حس بر بنده ببخشایید

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 21:41  توسط بهاره | 

EVEN WHEN THE WHOL LIFE TURNS TO A REAL HELL

I STILL WON'T GIVE UP

I WILL BREAK APART BUT STAND TALL

SHOIWING THE WORLD THAT IT CAN'T BEAT ME

NEVER

IN A MILLION YEARS

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1392ساعت 17:46  توسط بهاره | 
پرده اول:

طی کردن مسافت بسیار زیادی بین کلاس زبان خودم و مدرسه ای که قرار بود به بچه هایش زبان درس بدهم

پرده دوم:

از در مدرسه می روم داخل. دبستان دخترانه بهاران!!!!!!! زنگ تفریحه گویا ...حدودا ۵۰ سر کوچک با هم به طرف من برمی گردند راستی قد بچه ها چرا در حال آب رفتنه؟؟ بچه ی ۹-۱۰ ساله مثل بچه ی مهدکودک می مونه

پرده سوم:

کتاب زبانشون رو باز می کنم چیز خاصی نیست کاملا شفاهی و در حدی که بدهیات رو یادبگیرند تا برای ترم های بالاتر  آماده باشند در مورد روش تدریس کتاب یکی از معلم ها برایم توضیح می دهد به نظر که سخت نیست...

پرده ی چهارم:

دختری گوشه ی راهرو ایستاده احتمال می دهم از شاگرد های من باشد ترسیده و آماده ی گریه کردن است جلو می روم کمی حرف میزنیم و ۵دقیقه بعد حسابی دوست شدیم یه گوشه مغزم میگه :کارت خوب بود بهار....

پرده پنجم:

۲۰ بچه دوم و سوم دبستان که با نگاه های کنجاو من رو نگاه می کنند همهمه کلاس رو پرکرده از ۱۰جای کلاس صدای خانوم اجازه...خانوم اجازه...بلنده...بهار تو دردسر افتادی!!!!!!!!

با بدبختی اسم هاشون رو می پرسم و سعی می کنم سرشون رو گرم کنم تا کتاباشون برسه و بتونم درس رو شروع کنم بچه ها کوچکند سر جا دعوایشان میشود  وای خدایا رحم کن....

پرده ی ششم:

با داد و بیداد و قول و جایزه و این حرفا ۲ صفحه درس می دهم و از کتاب کارشان تکلیف مشخص می کنم صدایم دیگر درنمی آیدتاکید می کنم که تکالیفشان را انجام دهند و قول می دهم که بچه های خوب جایزه بگیرند هنوز مطمئن نیستم از پسش برمی آیم یا نه امیدوارم همه چیر بهتر بشود

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت 18:39  توسط بهاره | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من همونم که هی گم می شم و دوباره پیدا می شم.همونم که بعضی اوفات تو این دنیای شلوغ تنها میشه...من همونم که بین شما ها هستم و نیستم....همون که درونش طوفانی و آرومه...و می خواد زندگی کنه با تمام وجود... این جا حرفای نگفته ام رو می زنم... اونايي كه تو گلوم گير كرده و داره اذيتم مي كنه.... واسه تو كه گوش شنوا داري.....

پیوندهای روزانه
spotlight
تاتر شهر
کافه تاتر
چلچراغ
نیما یوشیج
فروغ فرخزاد
احمد شاملو
محک
دکترشریعتی
مسعودبهنود
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
اردیبهشت 1392
دی 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
پیوندها
سال بلوا
به آنان كه زنده اند
من دراوردي هاي يك...
تخليه گاه
پرواز در اوج بي كران
من هنوز برآنم
شرح حال حادثه اي به نام تو
مترسك
ابهام...؟!
يه آدم
قارنوشت هاي اين جوجه كلاغ
از خاك كمتريم
كلاغ پير
بانوی اردیـ بهشـــت
شبنامه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM